آن سال ها من خبرنگار بودم ودستی در صفحه ادب وهنر یکی از روزنامه های پرتیراژداشتم به لطف دوستانی چون احدده بزرگی در اربعین حسینی توفیقی حاصل می شد وبه شیراز می رفتیم چند شبی در منزل مرحوم حاج فرهنگ متولی اتحادیه هیات های عزاداری شهررحل اقامت می افکندیم.یک پای این شب ها مرحوم محمدرضا آقاسی شاعر درد آشنای زمانه ما بود...یادش بخیر...امروز داشتم به اشعار عاشورایی ام که سروده بودم سری می زدم.این شعر را که حاصل یکی از همان شب های شعر عاشورایی ۱۵سال پیش است برگزیدم وامروز در روز تاسوعای حسینی(ع)با اصلاحی اندک به شما تقدیم می کنم:
دسته سینه زنی در دل من می خواند
شب تنهایی چشمم،شب بارن گل است
پچ پچ تلخ شبانگاهی پایان گل است
زخم در دامن گل،چهچهه مستانه است
این زمستانی شیدا که ز مستان گل است
ظهر خورشیدی شام است مراوقت عزا
درعزایم همه اشک وغم جانان گل است
نوحه خوانی است ویا زمزمه مرغ سحر؟
بشنویدش که به زیبایی عرفان گل است
دسته سینه زنی در دل من می خواند
درغم دختر قرآن؛که زمستان گل است
وقت هجران نرسیده است تورا کودک شام!
پراندوه زمان دیده ی گریان گل است
آه!سیلی به رخ نیلی مهتاب زدند!....
شب غربت که چواندوه نمایان گل است
این رقیه است ویا سوره ی گل درباران؟!
هرنشانی زغمش آیه قرآن گل است
«گل درآغوش گل افتاده غزل در غزل است»
«روح اندیشه ی تو راست همان جان گل است»
فصل تنهایی گل هاست در این باغ جنون
دخترم چهره مپوشان که بهاران گل است
گفت:«امید»!دگردور شو از فصل خزان
که تجلی شهیدان به سواران گل است
شیراز-14/4/1375 امیدعلی مسعودی
+ نوشته شده توسط دکتر امید مسعودی در دوشنبه چهاردهم آذر 1390 و ساعت
11:57 |